ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

290

قصص الانبياء ( فارسى )

مرگ آيد بدست تو با دست و بس . سليمان بگريست . دانست كه همچنان است كه او ميگويد . گفت ديگرچه خواستى ؟ گفت ديوان را بفرمان من كرده است . مورچه گفت نيك چيزى نخواستى ، اگر صبر كردى فريشتگان را بفرمان تو كردى ، چنان كه به آخر الزمان آن پيغامبر عربى بيايد و ازين چيزها نخواهد حق تعالى فريشتگان را بفرمان او كند . سليمان گفت يا مورچه تو آن پيغامبر آخر الزمان را چه دانى ؟ گفت او را دانم و نامش دانم كه محمّد بهترين پيغامبران است و امّت او بهترين امّتانند . سليمان گفت اين همه از كى آموخته‌اى ؟ گفت عَلَّمَنِي رَبِّي « 1 » . سليمان گفت هيچ چيز ديگر دانى ؟ گفت دانم ، نام تو كه سليمان است معنى آن است كه دل بر دنيا منه كه جائك الرجوع كه گاه بازگشتن آمده است . سليمان ازين سخن با خود فروشد . گفت يا مورچه مرا پندى بده . گفت هر كرا حق تعالى مهترى داده بود بايد كه بر كهتران مشفق بود . هر شبى از خلق خداى آگاهى دارى يا نه ؟ گفت نه . مورچه گفت هر روز در ميان قوم خود همىگردم تا كسى را رنجى يا محنتى يا شكستگى رسيده باشد من بتن خود آن را دريابم و بجاى خود باز آرم ، و همه شب همه را نگاه دارم ، و نخسبم ، و پاس مىدارم ؛ و نيز حق تعالى بر من عرضه كرد آسمان و مملكت آن نخواهم . « 2 » ] a 631 [ سليمان گفت چرا ؟ گفت زيرا در زمين « 3 » مرا ملك مورچگان خوانند خواستم كه مورچگكى ضعيف گويند . سليمان از وى پند گرفت . دانست كه حق را خلق و عالم بسيار است . چون خواست كه بازگردد ، مورچه گفت روا نبود كه بازگردى و من ترا

--> ( 1 ) - يوسف 37 ( 2 ) - مملكت آسمان و زمين . . . نخواستم . ( ن ) ( 3 ) - اندر آسمان . ( ن )